خرید بک لینک
همیشه وقتی مجبورم برای کاری از خونه برم بیرون، تا رسیدن به مقصد و برگشت به خونه با خودم تکرار می کنم:《 از آدما متنفرم!》شاید به خاطر دوست داشتن بیش از حد محیط خونه این حرفارو می زنم، ولی نه... من واقعا از تعامل با آدما متنفرم..از اینکه هر روز تو مترو منتظر قطار باشم متنفرم. از اینکه هر روز تو ایستگاه صادقیه قیافه تکراری نگهبانی که داره مسیرا رو با حوصله به مسافرای خنگ توضیح میده بیزارم. حتی از اون دکه ای که دختر پسرا جلوش قهوه و کیک می خورنم بدم میاد..از خنده های الکی دوستام تو دانشگاه، از اینکه منم مجبورم به خاطر حفظ ظاهر اجتماعی قاطی این خل بازیشون بشم متنفرمممممماز اینکه یه چیزی به اسم روابط اجتماعی، ما رو مجبور به سر و کله زدن با آدما میکنه هم بدم میاد... از این دور باطل زندگی بدم میاد... از این ترس و ابهام و سردرگمی بدم میاد... بدم میاد... بدم میاد

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 22:44

به وقت پنج و پنجاه و دو دقیقه صبح:امروز رو با این واژه شروع کردم:《 به درک!》واژه ای که تازگی کشفش کردم و برای هر موقعیت استرس زایی که حلش از دستم خارجه به کار میبرم. چند روز پیش که بچه ها تو دانشگاه واسه نیم نمره داشتن میزدن تو سر و کلشون به خودم گفتم نگران نباش فاطمه! به درک که تو نگران پاس شدنی.. و از اون روز به بعد اصل صرف واژه به درک برام آسون و آسون تر شد.چند سال پیشا که نوجوون بودم، همیشه آرزوم بود تو تهران درس بخونم، یه روز که تو تاریکی دارم میرم دانشگاه و همه حسای خوب دنیا تو وجودمه، عبور جریان زندگی رو از بند بند وجودم احساس کنم. حالا امروز، پنجشنبه ساعت شش صبح، دارم میرم تو دانشگاهی که همیشه آرزوشو داشتم، همه حسای دنیا تو وجودمه و هر لحظه ممکنه جریان زندگی از بند بند وجودم رد بشه! پس با صدای بلند و رسا، طوری که قلبم و مغزم و همه قسمتای مربوط به تفکرم بشنون فریاد می زنم: فاطمه؛ به درک که خورشید به سمت ما نمی تابد؛ ما به پنجره بودن ادامه می دهیم.

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 22:44

خدایا؛ به مامانم بگو دلم خیلی براش تنگ شده

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 22:44

صفحه بندی